سه سطح خودآگاهی

سه سطح خودآگاهی
5
(2)

سه سطح خودآگاهی

مقدمه

ممکن است تا حدی خودآگاهی داشته باشید و همچنان ناراضی و ناکام باشید. درحالی‌که خودآگاهی فواید بسیاری دارد، اما به‌خودی‌خود موضوع اصلی نیست.

خودآگاهی مانند رابطه عشقی عالی است: همه فکر می‌کنند که صاحب مقدار زیادی از آن هستند، اما در واقعیت هیچ‌کس نمی‌داند که دارند چه می‌کنند.

واقعیت این است که اکثر افکار و اعمال ما روی خلبان خودکار (به‌صورت خودکار هدایت می‌شود) است. این هم لزوماً چیز بدی نیست. عادت‌ها، روال‌ها، انگیزه‌ها و عکس‌العمل‌هایمان، ما را در طول زندگی به سمت جلو می‌برند، بنابراین مجبور نیستیم هر بار که دستمان را می‌شوییم یا ماشینی را روشن می‌کنیم، توقف کنیم و به نحوه انجام آن فکر کنیم.

مشکل زمانی است که برای مدت طولانی در حالت خلبان خودکار قرار می‌گیریم و فراموش می‌کنیم که در حلت خلبان خودکار هستیم. زیرا زمانی که ما از عادات، روال‌ها، انگیزه‌ها و واکنش‌های خود آگاه نباشیم، دیگر ما آن‌ها را کنترل نمی‌کنیم، بلکه آنها ما را کنترل می‌کنند.

درحالی‌که یک فرد با خودآگاهی می‌تواند کمی حالات فراشناختی (meta-cognition) را تمرین کند و بگوید: “بله … هر بار که خواهرم با من تماس می‌گیرد و پول می‌خواهد، من در نهایت مشروب زیادی می‌نوشم. این ممکن است تصادفی نباشد، ” یک فرد بدون خودآگاهی فقط به بطری مشروب ضربه می‌زند و به گذشته نگاه نمی‌کند و هیچ سوالی برایش پیش نمی‌آید.

فهرست مطالب:

  1. خودآگاهی
  2. چه‌کار می‌کنی
  3. چه احساسی داری
  4. نقاط کور شما چیست
  5. افزایش خودآگاهی
  6. پذیرش خود (خودپذیری) هدف است

1 خودآگاهی

تعریف خودآگاهی

تعریف خودآگاهی
تعریف خودآگاهی

“خودآگاهی، توانایی ما برای مشاهده و شناسایی دقیق افکار، احساسات و انگیزه‌هایمان و تعیین اینکه آیا آنها بر اساس واقعیت هستند یا خیر، است.

خودآگاهی یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های روان‌شناختی است که می‌توانید در طول زندگی‌تان در خود ایجاد کنید. مزایای آن به دوست داشتن همه چیز تعمیم می‌یابد، خواه مدیریت احساساتمان در حالت تعارض باشد یا درک نقاط ضعف خود در محل کار یا واقع‌بین بودن در مورد آنچه می‌توانید انجام دهید. در هر مرحله از مراحل زندگی، خودآگاهی برای تحقق و پیشبرد آن مرحله ضروری است.

فواید خودآگاهی

  • به خلاقیت، غرور و عزت نفس کمک می‌کند (منبع)
  • توسعه شخصی، پذیرش و فعال بودن را پیش بینی می‌کند (منبع)
  • تصمیم گیری را تسهیل می‌کند (منبع)
  • منجر به خود سنجی‌ها و گزارش‌های فردی (self-reports) دقیق‌تر می‌شود (منبع)
  • برای ایجاد خودکنترلی لازم است (منبع)

یکی از بزرگ‌ترین کارهای شما در زندگی باید این باشد که خودآگاه‌تر شوید و به این مزایا پی ببرید. اما “خودآگاه” بودن یک ویژگی “همه یا هیچ” نیست. سطوح مختلفی از خودآگاهی وجود دارد که می‌توانیم به آنها برسیم.

بگذارید به شما نشان دهم که آنها چه هستند.

2 – سه سطح خودآگاهی

در زیر سه سطح از خودآگاهی به همراه یک هشدار ذکر شده است:

سطح 1 – شما چه‌کار می‌کنید؟

درد و رنج زیادی در زندگی وجود دارد. در 30 روز گذشته، چند بار:

  • با یکی از نزدیکان خود درگیر شده‌اید؟
  • احساس تنهایی، انزوا، یا شنیده نشدن کرده‌اید؟
  • در کاری که باید انجام دهید احساس بی‌ثمری می‌کنید یا آن را ازدست‌داده‌اید؟
  • کم خوابیده‌اید، کم غذا شده‌اید، کم‌انرژی بوده‌اید یا ناسالم شده‌اید؟
  • در مورد کار یا مسائل مالی استرس دارید؟
  • در مورد آینده خود مطمئن نیستید؟
  • از نظر جسمی صدمه دیده، بیمار یا ناتوان شده‌اید؟

این احتمال وجود دارد که اگر همه آنها را جمع کنید، از 30 روز گذشته تقریباً به 30 مورد خواهید رسید. این موضوع خیلی جای مکث دارد!

ما از طریق حواس پرتی از درد جلوگیری می‌کنیم. بیشتر ما ذهن خود را به زمان یا مکان یا دنیای دیگری منتقل می‌کنیم که در آن بتوان از درد و رنج زندگی روزمره ایمن و مصون ماند. ما به تلفن‌هایمان خیره می‌شویم، در مورد گذشته یا آیندهٔ بالقوه‌مان وسواس داریم، برنامه‌ریزی‌هایی می‌کنیم که هرگز انجام نخواهیم داد، یا سعی می‌کنیم فراموش کنیم. ما می‌خوریم، می‌نوشیم، و خودمان را بی حس می‌کنیم تا روی واقعیت مشکلاتمان سرپوش بگذاریم. بیشتر ما از کتاب‌ها، فیلم‌ها، بازی‌ها و موسیقی استفاده می‌کنیم تا ما را به دنیای دیگری ببرند که در آن هیچ دردی وجود ندارد و همه چیز همیشه آسان و خوب و درست است.

ما از طریق حواس پرتی از درد جلوگیری می‌کنیم
ما از طریق حواس پرتی از درد جلوگیری می‌کنیم

حالا، حواس پرتی اشکالی ندارد. همه ما به نوعی انحراف نیاز داریم تا ما را عاقل و شاد نگه دارد.

نکته کلیدی این است که ما باید از حواس پرتی خود، آگاه باشیم.”

به‌عبارت‌دیگر، ما باید مطمئن شویم که ما عوامل حواس پرتی خود را انتخاب می‌کنیم، نه اینکه عوامل حواس پرتی ما را انتخاب کنند. ما کسانی هستیم که حواس‌پرتی را انتخاب می‌کنیم، نه اینکه قادر به حذف حواس‌پرتی باشیم. ما باید بدانیم چه زمانی آن را چک می‌کنیم. حواس پرتی ما باید در تکه‌های به‌اندازه لقمه برنامه ریزی و تعدیل شود. ما نمی‌توانیم از حواس پرتی فرار کنیم.

اکثر مردم بیشتر روز خود را غرق در دریایی از حواس پرتی هستند، بدون اینکه متوجه شوند چگونه در حال گذران زندگی هستند. من هم این‌گونه هستم، شب هنگام شام، تلفنم را بیرون می‌آورم تا به تقویمم نگاه کنم یا انجمن‌های بازی‌های ویدئویی در Reddit را مرور کنم. در همین حین، همسرم طوری به من خیره شده که انگار من فقط سکته مغزی کرده‌ام یا چیزی شبیه به این.

دارم بهتر می‌شوم. این فقط حدود 23 ساعت در روز اتفاق می‌افتد.

یا گاهی اوقات این کار را انجام می‌دهم که فیس‌بوک را باز می‌کنم، و سپس برگه دیگری را باز می‌کنم و به طور غریزی URL را برای … فیس‌بوک، سایتی که قبلاً به آن نگاه می‌کردم، تایپ می‌کنم. من حتی متوجه نمی‌شوم که دارم این کار را انجام می‌دهم، اما این حرکت خودکار ذهن من برای قطع اتصال است.

همه ما فکر می‌کنیم که می‌دانیم چگونه از زمان خود استفاده می‌کنیم. اما ما معمولاً اشتباه می‌کنیم.

ما فکر می‌کنیم که بیشتر از زمان کاری‌مان، کار انجام می‌دهیم (مطالعات نشان می‌دهد که اکثر مردم حدود سه ساعت کار واقعی در روز انجام می‌دهند و بقیه کارهایی که می‌کنند به لعنت شیطان هم نمی‌ارزد) (منبع). ما فکر می‌کنیم بیشتر زمان خود را با دوستان و عزیزانمان وقت می‌گذرانیم. اکثر ما فکر می‌کنیم بیشتر از آنچه که هستیم، حضور واقعی داریم، ما فکر می‌کنیم، متفکرتر و باهوش‌تر از آنچه واقعاً هستیم متفکر و باهوشیم.

اما حقیقت این است که همه ما در این امور بسیار بد هستیم.

اکنون، برخی از افراد رویکرد سختگیرانه‌ای را اتخاذ می‌کنند و سعی می‌کنند تمام حواس پرتی را از زندگی خود حذف کنند. این کمی افراطی است. اگر مدیریت زمان و خودآگاهی یک دین بود، این رویکرد مانند بستن یک بمب به خودتان و منفجر کردن یک مرکز خرید جلوه می‌کرد که عقیده‌ای مانند یک بلیط یک‌طرفه برای ۷۲ حوری بهشتی، پشت آن قرار گرفته بود. درحالی‌که تصور می‌کنید واقعاً خودتان هستید، فقط به سمت خودتخریبی می‌روید (و احتمالاً در این فرایند به افراد زیادی در اطراف خود آسیب می‌زنید).

هدف از حواس پرتی، شکست دادن حواس پرتی نیست، بلکه صرفاً ایجاد آگاهی و کنترل حواس پرتی است. به‌جای رفتار بیمارگونه برای انجام بازی‌های ویدئویی در تمام طول روز، می‌توانید زمان آزاد خود را به‌گونه‌ای که رضایت‌بخش‌تر و سالم‌تر باشد به بازی‌های ویدئویی اختصاص دهید. اگر به نظر می‌رسد مغز شما به این کار نیاز دارد، اجازه می‌دهید برای مدتی از تلفن خود دور شوید، اما می‌دانید که این کار را انجام می‌دهید و می‌توانید در صورت لزوم دوباره آن را مهار کنید.

هدف در اینجا حذف اجبار است. اما برای از بین بردن اجبار ابتدا باید از اجبار آگاه شوید. چه زمانی در فعالیتی شرکت می‌کنید که نمی‌خواهید در آن شرکت کنید؟ چه زمانی از نظر ذهنی چک می‌کنید و چرا؟ آیا دلیل آن خانواده است؟ دوستان یا همکاران است؟

سال‌ها عادت داشتم هر بار که در انظار عمومی می‌رفتم، یک آی‌پاد به همراه داشته باشم و هدفون در آن بگذارم. بدون آن احساس می‌کردم برهنه از خانه خارج شده‌ام. برای سال‌ها، فکر می‌کردم واقعاً بیشتر از دیگران به موسیقی علاقه دارم، نیاز خاصی در درونم به آهنگ‌های بدی وجود دارد که دیگران به‌سادگی نمی‌فهمند.

سال‌ها عادت داشتم هر بار که در انظار عمومی می‌رفتم، یک آی‌پاد به همراه داشته باشم و هدفون در آن بگذارم
سال‌ها عادت داشتم هر بار که در انظار عمومی می‌رفتم، یک آی‌پاد به همراه داشته باشم و هدفون در آن بگذارم

اما در نهایت مشخص شد که این یک اجبار است. من کنترلی روی موقعیت نداشتم، هدفون من راهی برای محافظت و جدا کردن خودم از دیگران بود. دلیل این کار کمتر در مورد یک اشتیاق بی‌انتها به موسیقی و بیشتر در مورد یک ترس ساده بود. بودن در اطراف غریبه‌ها بدون هدفون باعث می‌شد احساس اضطراب و در معرض نگاه دیگران قرار گرفتن، داشته باشم.

این مشاهدات را قضاوت نکنید، فقط آنها را پیش خود داشته باشید. این اولین سطح از خودآگاهی است، یک درک ساده از اینکه ذهن شما به کجا می‌رود و چه زمانی می‌رود. قبل از اینکه بتوانید بپرسید که چرا این مسیرها را طی می‌کند و اینکه آیا این مسیرها به شما کمک می‌کنند یا آسیب می‌رسانند، باید از مسیرهایی آگاه باشید که ذهنتان دوست دارد طی کند.

سطح 2 – چه احساسی دارید؟

آیا تابه‌حال عصبانی شده‌اید و وقتی کسی از شما می‌پرسد که چرا عصبانی هستید، چنین می‌گویید: “نه من دیوانه نیستم! من دیوانه نیستم! نه من کاملاً خوبم! من قصد داشتم مانیتورم را از طریق صفحه کلیدم خرد کنم! من دیوانه نیستم! چرا عصبی هستی؟! “

چیزی که مردم اغلب متوجه می‌شوند این است که هرچه بیشتر خود را از حواس پرتی دور کنند، بیشتر مجبور می‌شوند با بسیاری از احساساتی که برای مدت طولانی از آنها دوری می‌کردند، کنار بیایند.

به همین دلیل است که مدیتیشن طولانی مدت بسیاری از افراد را دمدمی مزاج می‌کند. مدیتیشن اساساً تمرینی است برای آموزش ذهن شما به‌گونه‌ای که تمرکز کمتری بر روی تجربه آنی و فوری شما داشته باشد. نتیجه این می‌شود که برخی از افراد با همه احساساتی که مدت‌ها در درونشان وجود داشته، مواجه می‌شوند.

روان درمانی نیز تأثیر مشابهی دارد، اما به‌جای اینکه ذهنتان را آرام کنید و ساعت‌ها به دیوار خیره شوید، روی کاناپه نشسته‌اید و یک مرد/خانم واقعاً خوب و صمیمی، به‌آرامی شما را به سمت درک احساستان راهنمایی می‌کند. بارهاوبارها، تا زمانی که ذهن شما در نهایت تسلیم شود و همه‌جا پوزخند بزنی و مثل بچه‌ای ناراحت گریه کنی.

این سطح دوم از خودآگاهی جایی است که شما واقعاً شروع به کشف “کیستی” خود می‌کنید. این همان سطحی است که مردم وقتی می‌گویند در حال یافتن خود هستند، دارند در مورد آن صحبت می‌کنند. آن‌ها متوجه می‌شوند که واقعاً چه احساسی نسبت به اتفاقات زندگی‌شان دارند، و اغلب آنها، سال‌ها این احساسات را از خود پنهان نگه داشته‌اند.

اکثر مردم روی سطح 1 خودآگاهی گیر می‌کنند. آنها آنچه را که به آنها گفته می‌شود انجام می‌دهند. آنها دستورالعمل‌ها را دنبال می‌کنند. آنها بارهاوبارها حواس خود را با همان مزخرفات پرت می‌کنند. آنها هرگز به خود اجازه نداده‌اند که احساسات و واکنش‌های فردی خود را نسبت به آنچه در اطرافشان می‌گذرد، ابراز کنند.

هنگامی که آنها از این زمینه‌ها (سطح 1 خودآگاهی) دور می‌شوند، شروع به درک چیزهایی می‌کنند مانند: “اوه لعنتی، من واقعاً حساس هستم و خیلی غمگین، و هرگز به خودم اجازه ندادم این احساس را داشته باشم، زیرا فکر می‌کردم این باعث ضعیف یا رقت‌انگیز به نظر رسیدنم می‌شود. اما در واقع غم و اندوه من بخشی از چیزی است که مرا متفاوت می‌کند.”

سطح 2 - چه احساسی دارید؟
سطح 2 – چه احساسی دارید؟

سطح 2 خودآگاهی مکان ناخوشایندی برای رفتن است. مردم اغلب سال‌ها زیادی را در درمان با بررسی و پیمایش سطح دوم از خودآگاهی سپری می‌کنند. زمان می‌برد تا با تمام احساسات خود راحت شوید. بازگشت به آن احساسات و پذیرش آنها چیزی است که تمرکز و تلاش زیادی می‌طلبد.

اما بسیاری از مردم نیز در سطح دوم خودآگاهی نگه داشته می‌شوند. آنها فکر می‌کنند سطح 2 به همان اندازه عمیق است و تا آخر عمر در احساسات خود گم می‌شوند.

من فکر می‌کنم انجام این کار به چند دلیل اتفاق می‌افتد:

اولین مورد این است که احساسات قدرتمند هستند، به‌خصوص برای افرادی که در بیشتر زندگی‌شان احساسات خود را سرکوب کرده‌اند. آگاه شدن ناگهانی آنها از احساساتشان به طرز باورنکردنی باعث تغییرات عمیقی در زندگی آنها خواهد شد.

در نتیجه، بسیاری از مردم شروع به بافتن مجموعه‌ای از داستان‌ها در مورد اینکه چگونه این سطح، سطح نهایی خودآگاهی است، می‌کنند و همیشه چیزهایی را احساس می‌کنند. حتی ممکن است تا آنجا پیش بروند که آن را “بیداری معنوی” بدانند. آن‌ها آن را با انواع و اقسام عبارات پرطمطراق مانند “مرگ نفس” یا “آگاهی متعالی” یا “آگاهی بالاتر” توصیف می‌کنند.

اما این یک تله است.

احساسات، همان‌طور که در نهایت کشف می‌کنید:

 الف) بی‌پایان هستند،

ب) لزوماً هیچ معنایی ندارند

منظورم این است که گاهی اوقات آنها این کار را می‌کنند، اما گاهی اوقات نیز خودخواسته و کاملاً خودسرانه هستند.

به‌عنوان‌مثال، به این توله سگ نگاه کنید.

احتمالاً با دیدن این عکس احساس خوبی خواهید داشتید. حالا آیا این احساس معنایی دارد؟ لعنتی نه، این فقط یک توله سگ است. اما بسیاری از مردم به هر احساسی که به وجود می‌آید، نام ژرف اندیشی را روی آن می‌گذارند.

این یک خطای ساده اما اغلب فاجعه‌بار است. آنها فرض می‌کنند که چون برخی از احساسات فوق‌العاده مهم و حیاتی هستند، همه احساسات باید فوق‌العاده مهم و حیاتی باشند. ولی موضوع به این سادگی‌ها نیست. بسیاری از احساسات بیهوده هستند یا فقط عامل اصلی حواس پرتی!

بله حرف من را شنیدید. احساسات نیز می‌توانند عامل حواس پرتی باشند. نسبت به چه چیزهایی؟ نسبت به احساسات دیگر.

بخشی از پرورش حس قوی هوش هیجانی این است که بتوانید تشخیص دهید کدام احساساتی که تجربه می‌کنید برای عمل کردن مهم هستند و کدام احساسات را باید به رسمیت شناخت و فقط احساس کرد و نه بیشتر.

ببینید، یک تله کوچک ظریف دیگر در مورد احساسات وجود دارد و آن تله این واقعیت است که تجزیه و تحلیل یک احساس، احساس دیگری را ایجاد می‌کند؛ بنابراین می‌توانید در این حلقه بی‌پایان و دور تسلسل باطل از احساسات خود قرار بگیرید که نتیجتاً پس از مدتی شما را به یک فرد واقعاً خودشیفته تبدیل می‌کند.

هشدار: مارپیچ بی‌پایان درون‌نگری بیش از حد (Endless Navel-Gazey Spiral of Doom)

مارپیچ بی‌پایان درون‌نگری بیش از حد
مارپیچ بی‌پایان درون‌نگری بیش از حد

داستانی قدیمی از هند قرن شانزدهم وجود دارد که در آن مرد جوانی از یک کوه بزرگ بالا می‌رود تا با حکیمی که در بالای آن کوه زندگی می‌کرد، صحبت کند. ظاهراً این حکیم همه چیز را می‌دانست و این جوان مشتاق درک اسرار دنیا بود.

با رسیدن به بالای کوه، حکیم به مرد جوان سلام کرد و از او دعوت کرد تا از او چیزی بپرسد. مرد جوان سؤال خود را از او پرسید: “حکیم بزرگ، ما بر دنیا ایستاده‌ایم، اما دنیا بر چه چیزی ایستاده است؟”

حکیم بلافاصله پاسخ داد: “دنیا بر پشت تعدادی فیل بزرگ قرار دارد.”

مرد جوان لحظه‌ای فکر کرد و سپس پرسید: “بله، اما فیل‌ها روی چه چیزی ایستاده‌اند؟”

حکیم دوباره بدون تردید پاسخ داد: “فیل‌ها بر پشت یک لاک‌پشت بزرگ قرار دارند.”

مرد جوان که هنوز راضی نشده بود، پرسید: “بله، اما لاک‌پشت بزرگ بر چه چیزی تکیه دارد؟”

حکیم پاسخ داد: “این لاک‌پشت بر روی لاک‌پشت بزرگ‌تری ایستاده است.”

مرد جوان که ناامید شده بود شروع به پرسیدن کرد: “اما چگونه می‌شود … “

حکیم حرفش را قطع کرد: “نه، نه، همین‌جا متوقف شو، تا آخر لاک‌پشت‌ها هستند.”

در کتاب هنر ظریف لعنت نکردن، من خودآگاهی را با پوست کندن یک پیاز مقایسه کردم که به هر چیزی که به آن فکر می‌کنید یا آن را احساس می‌کنید، همیشه یک لایه دیگر زیر آن وجود دارد، و هر چه عمیق‌تر بروید، لایه‌های بیشتری از پیاز را پوست می‌کنید، و به‌احتمال زیاد در ادامه این روند شما خودبه‌خود به گریه می‌افتید.

از خود پرسیدن‌هایی که در مورد خودآگاهی است، می‌تواند به این نوع مارپیچ بی‌پایان منجر شود. لایه به لایه و در بسیاری از موارد، نه‌تنها سطوح عمیق‌تر، هیچ‌چیز مفیدی را روشن نمی‌کنند، بلکه صرفاً باز کردن آن‌ها می‌تواند باعث ایجاد اضطراب، استرس و قضاوت شخصی بیشتر شود.

به‌عنوان‌مثال، من در حال نوشتن این بخش به لایه‌های پرسش‌گری مارپیچ می‌روم:

لایه 1:

من می‌دانم که همین الان دارم این جمله را می‌نویسم – احساس خستگی می‌کنم، سرم کمی گنگ است، اما همچنین مشتاقم که قبل از اینکه امشب به رختخواب بروم، این قطعه را تمام کنم.

لایه 2:

من از اضطراب خودم آگاهم و نگرانم که انجام این کار به روند بدی در عادات کاری اخیر من تبدیل شود. اصلاً چرا من ساعت 1:30 صبح بیدارم؟ اگر کمی بخوابم شاید بهتر بنویسم.

لایه 3:

من از قضاوت خودم آگاهم. شاید دارم به خودم سخت می‌گیرم. کار کردن در ساعت 1:30 بامداد چه اشکالی دارد؟ من این کار را بارها انجام داده‌ام.

لایه 4:

اکنون متوجه شده‌ام که از ترکیب احساسات با احساسات خود در مورد احساسات و احساسات در مورد احساسات در مورد احساسات آگاه هستم.

لایه 5:

من همچنین می‌دانم که آگاهی لایه 4 من به‌سختی قابل درک است.

لایه 6:

من نگران قابل درک بودن سطوح آگاهی خود هستم.

لایه 7:

احساس می‌کنم شاید بیش از حد انتقاد می‌کنم

.

.

لایه 193:

این گند تا آخر لاک‌پشت است، این‌طور نیست؟

تا آخر لاک‌پشت است ...
تا آخر لاک‌پشت است …

بسیاری از مردم در دام این که همیشه باید به یک سطح عمیق‌تر نگاه کنند، گرفتار می‌شوند. انجام این کار مهم به نظر می‌رسد، اما حقیقت این است که فراتر از یک سطح معین، این فقط یک مارپیچ غم‌انگیز از عذاب است. تا آخر لاک‌پشت است و عمل نگاه عمیق‌تر به‌خودی‌خود گاهی بیشتر از آنچه که تسکین دهنده باشد، احساس اضطراب، ناامیدی و خود قضاوتی ایجاد می‌کند.

وقتی به لایه‌های قصد و انگیزه نگاه می‌کنید و آنها را بررسی می‌کنید، کافی است فقط چند لایه پایین بیایید تا شروع به تکرار کنید.

ممکن است در مورد رابطه خود با مادرتان مضطرب باشید. بیایید بگوییم که اضطراب از این واقعیت ناشی می‌شود که مادر شما بیش از حد قضاوت می‌کند و شما به این عادت ناخودآگاه مبتلا می‌شوید که ناامیدانه سعی می‌کنید به او ثابت کنید که شما یک تکه از یک کیک نیستید. این نیاز که به مادرتان اثبات کنید که شما لایق هستید در تمایل شما برای دوست داشته شدن ریشه دارد. پس این درک، شما را مضطرب‌تر می‌کند (اضطراب ناشی از میل به راضی کردن مادرتان که زیربنای آن میل شما برای دوست داشته شدن است) اکنون در حال پیشرفت هستیم. وقت آن است که همین‌جا متوقف شویم و بگوییم که تا آخر لاک‌پشت هستند و ادامه ندهیم (منبع).

سطح 3 – نقاط کور (ضعف) شما چیست؟

هر چه بیشتر از احساسات و خواسته‌های خود آگاه شوید، بیشتر متوجه یک چیز وحشتناک می‌شوید: شما پر از چیزهای به‌دردنخور هستید.

ما متوجه می‌شویم که درصد زیادی از افکار، استدلال‌ها و اعمال ما صرفاً بازتابی از آنچه در آن لحظه احساس می‌کنیم است.

اگر من با همسرم فیلمی را تماشا می‌کنم و به دلیل اینکه بعدازظهر با سردبیرم دعوا کردم، بداخلاق باشم، تصمیم می‌گیرم که از فیلم متنفرم و هر چه همسرم بیشتر سعی کند من را متقاعد کند که فیلم خوب بوده است، از این که با او در مورد آن بحث می‌کنم بیشتر لذت می‌برم، زیرا ناگهان راهی برای توجیه عصبانیت من پیدا می‌شود.

به‌هرحال اگر تابه‌حال از خود پرسیده‌اید که چرا ما اغلب با کسانی که بیشتر دوستشان داریم دعوا می‌کنیم، تا حدی به این دلیل است: می‌توانیم از آنها به‌عنوان یک کیسه بوکس عاطفی استفاده کنیم تا همه مزخرفاتی را که احساس می‌کنیم، چه آنها سزاوار آن باشند یا نه (که معمولاً نه) با آنها توجیه کنیم.

همه ما خود را متفکرانی مستقل می‌دانیم که بر اساس حقایق و شواهد استدلال می‌کنند، اما حقیقت این است که مغز ما بیشتر وقت خود را صرف توجیه و توضیح آنچه که قلبمان قبلاً اعلام کرده و تصمیم گرفته است، می‌کند و تا زمانی که یاد نگیرید که قلبتان چه می‌گوید، راهی برای رفع آن وجود ندارد.

من هم در کتابم و هم در این سایت مطالب زیادی در مورد اینکه ذهن خودآگاه ما چقدر ناقص است، نوشته‌ام.

اما برای ارائه یک خلاصه داستان:

  • خاطرات ما غیر قابل اعتماد و اغلب اشتباه هستند، به‌خصوص وقتی نوبت به یادآوری احساسمان در یک زمان یا مکان خاص باشد. توانایی ما برای پیش بینی افکار و احساساتمان در آینده حتی بدتر است.
  • ما دائماً خودمان را دست بالا می‌گیریم. در واقع، به‌عنوان یک قاعده کلی، هر چه در چیزی بدتر باشیم، فکر می‌کنیم در آن بهتریم، و هر چه در چیزی بهتر باشیم، باورمان بدتر است.
  • شواهد متناقض اغلب می‌توانند ما را از موقعیت خود مطمئن‌تر کنند نه اینکه ما را تشویق کنند که آن را زیر سوال ببریم.
  • توجه ما به طور طبیعی فقط بر روی چیزهایی متمرکز می‌شود که از قبل با باورهای قبلی ما هماهنگ هستند. به همین دلیل است که دو نفر می‌توانند دقیقاً یک رویداد را تماشا کنند و دو خاطره کاملاً متناقض از آن داشته باشند (دو طرف‌دار ورزشی مخالف هم را در نظر بگیرید که هر دو متقاعد شده‌اند که توپ را در داخل یا خارج از محدوده دیده‌اند).
  • بسیاری از ما، زمانی که فرصتی برای ما فراهم شود، دروغ‌های کوچکی برای بهبود نتایج خود می‌گوییم. گاهی اوقات (معمولاً)، ما حتی این دروغ‌ها را به خودمان می‌گوییم.
  • ما در تخمین آمار، تصمیم گیری در مورد هزینه و فایده، یا استدلال در مورد جمعیت زیادی از مردم افتضاح هستیم. این در واقع هم افسرده کننده و هم خنده‌دار است که چقدر در این موضوع بد هستیم.

می‌توانستم ادامه دهم، اما همین‌جا متوقف می‌شوم. اساساً نکته این است که ما مانند یک دستگاه مکنده می‌مانیم و این اشکالی ندارد. نکته مهم این است که ما در مورد آن خودآگاه باشیم. اگر نقاط ضعف خود را بشناسیم، دیگر نقطه ضعف نیستند. در غیر این صورت، ما اسیر مکانیسم‌های معیوب ذهن خود می‌شویم.

رهایی از محدودیت‌های پیچیده ذهن به چند چیز خلاصه می‌شود:

رهایی از محدودیت‌های پیچیده ذهن به چند چیز خلاصه می‌شود
رهایی از محدودیت‌های پیچیده ذهن به چند چیز خلاصه می‌شود

1 – نظرات ضعیف‌تری داشته باشید

بدانید که اگر در یک زمینه متخصص نباشید، احتمال زیادی وجود دارد که شهود یا فرضیات شما کاملاً اشتباه باشد. عمل ساده این که به خود (و دیگران) قبل از صحبت کردن بگویید: “ممکن است در این مورد اشتباه کرده باشم”. انجام این کار بلافاصله باعث می‌شود ذهن شما را در فضایی بازتر و با کنجکاوی بیشتر قرار گیرد. این به معنای توانایی یادگیری و داشتن ارتباط نزدیک‌تر با واقعیت است.

2 – خودتان را کمتر جدی بگیرید

بیشتر افکار و رفتارهای شما صرفاً واکنشی به احساسات مختلف است و ما می‌دانیم که احساسات شما اغلب اشتباه و یا بی‌معنی هستند. خب، شما باید خودتان را کمتر جدی بگیرید.

3 – به الگوهای مزخرف و نادرست خود واقف شوید

وقتی عصبانی می‌شوم، مجادله گر و مغرور می‌شوم. وقتی غمگین می‌شوم، ساکت می‌شوم و بازی‌های ویدئویی زیادی انجام می‌دهم. تیک‌های شما چیست؟ وقتی احساس غمگینی می‌کنید ذهن شما به کجا می‌رود؟ وقتی احساس عصبانیت می‌کنید؟ گناهکار؟ مشتاق؟ می‌شوید چه؟ یاد بگیرید مکانیسم‌های مقابله‌ای خود را شناسایی کنید، زیرا دفعه بعد که حواس خود را از احساسات خود منحرف می‌کنید، این کار شما را پریشان می‌کند. سال‌ها پیش متوجه شدم که وقتی سالم و شاد هستم، چند ساعت در هفته از بازی‌های ویدئویی لذت می‌برم. اما وقتی شروع می‌کنم به بازی کردن، تمام شب بیدار ماندن و نادیده گرفتن کار، تقریباً همیشه به این دلیل است که از مشکلی در زندگی‌ام اجتناب می‌کنم. این به یک سرنخ بزرگ برای من تبدیل شده است تا بنشینم و بفهمم چه اتفاقی برای خودم می‌افتد.

4 – مشکلاتی که برای خود ایجاد می‌کنید را بشناسید

بزرگ‌ترین مشکل من احتمالاً این است که نمی‌توانم در مورد عصبانیت یا غم خود صحبت کنم. من یا از طریق بازی‌های ویدئویی از آنها فرار می‌کنم یا با حمله کردن به اطرافیانم منفی و تهاجمی می‌شوم. هر دوی این تمایلات، هیچ کمکی به من نمی‌کنند و من یاد گرفته‌ام که وقتی شروع به انجام آنها می‌کنم، خودم را بازشناسی کنم. می‌توانم بگویم: “هی مارک، وقتی غمگینی این کار را می‌کنی و همیشه پشیمان می‌شوی که با کسی صحبت نکردی.” بعد می‌روم تا با یکی حرف بزنم.

5 – واقع‌بین باشید

انجام این کارها به‌منظور حذف واکنش‌های روانی معیوب شما نیست. این در مورد درک آنها است تا بتوانید با آنها سازگار شوید. همان‌طور که همه ما مهارت‌ها و فعالیت‌هایی داریم که در آنها بهتر از دیگران هستیم، همه ما احساساتی داریم که در آنها بهتر از دیگران هستیم. برخی افراد در شادی بد هستند اما در مدیریت خشم خود خوب هستند. دیگران با کنترل خشم خود مشکل دارند، اما از خوشحالی خود لذت می‌برند. افراد دیگر هرگز احساس افسردگی نمی‌کنند، اما از احساس گناه غیرقابل‌کنترل رنج می‌برند. دیگران هرگز احساس گناه نمی‌کنند اما با احساس افسردگی دست‌وپنجه نرم می‌کنند. احساسات قوی و احساسات ضعیف شما چه هستند؟ به کدام احساسات پاسخ ضعیفی می‌دهید؟ بزرگ‌ترین تعصبات و قضاوت‌های شما از کجا می‌آید؟ چگونه می‌توانید آنها را به چالش بکشید یا دوباره ارزیابی کنید؟

البته گفتن این کار بسیار ساده‌تر از انجام آن است.

3 – چگونه خودآگاهی خود را افزایش دهیم

چگونه خودآگاهی خود را افزایش دهیم
چگونه خودآگاهی خود را افزایش دهیم

من طرف‌دار پروپا قرصی برای توصیه کردن به شکل “X را انجام دهید تا بتوانید به Y برسید و Z را احساس کنید” یا هر چیز دیگری نیستم. هرکسی در بخش‌های مختلف زندگی خود در نقطه‌های متفاوتی قرار دارد، بنابراین به نظر می‌رسد کمی متکبرانه باید به دیگران بگویم که دقیقاً چه‌کاری باید انجام دهند.

همان‌طور که گفته شد، من متوجه شدم که بسیاری از مردم به کمی راهنمایی بیشتر در این زمینه نیاز دارند، زیرا زمانی که شروع به کشف قسمت‌هایی از خود می‌کنید که حتی نمی‌دانستید وجود دارند، می‌تواند حالتی بسیار گیج کننده (و ترسناک) برای شما ایجاد کند.

به همین علت، در اینجا لیست کوتاهی از کارهایی ذکر شده است که می‌توانید انجام دهید تا در زندگی روزمره خود آگاه‌تر شوید.

1 – ذهن آگاهی را تمرین کنید

ذهن آگاهی صرفاً تمرین مشاهده آنچه در ذهن، بدن و محیط شما می‌گذرد با تمرکز، وضوح و مهم‌تر از همه، پذیرش آنچه اتفاق می‌افتد است.

شما باید با درجاتی از تمرکز روی آنچه در یک لحظه به آن فکر می‌کنید و احساس می‌کنید دقت کنید. سپس باید آن افکار و احساسات را روشن کنید: آنها کجای بدن شما رخ می‌دهند، دقیقاً آنها را چگونه احساس می‌کنید – گرم، سرد، تنگ، باز، هیجان‌انگیز، ترس‌آور و غیره … زودگذر هستند یا پایدار و غیره.

همان‌طور که قبلاً اشاره کردم، مدیتیشن، یکی از ابزارهایی است که به شما کمک می‌کند تا خودآگاه‌تر تمرین کنید (منبع). اما مدیتیشن به‌عنوان یک تمرین به‌خودی‌خود هدف نیست. انجام آن، به‌سادگی به شما می‌آموزد که چگونه نسبت به آنچه فکر می‌کنید و احساس می‌کنید آگاه‌تر باشید، معمولاً درحالی‌که ساکت و بدون هیچ‌گونه حواس پرتی بیرونی ای نشسته‌اید، می‌توانید آن را انجام دهید (اما مدیتیشن از نظر فنی می‌تواند در هر محیطی انجام شود).

هدف این است که مهارت‌های خودآگاهی را که از مدیتیشن می‌آموزید استفاده کنید و آنها را در زندگی روزمره خود به کار ببرید، با تمرکز بیشتر با وضوح بیشتر و پذیرش بیشتر آنچه در هر لحظه در حال وقوع است.

2 – چیزهایی را که کشف می‌کنید، بنویسید

یک دفتر خاطرات داشته باشید، یک وبلاگ راه اندازی کنید، برای خود ایمیل بفرستید، در دفترچه یادداشت بنویسید، فقط هر طور که شده این کار را انجام دهید، نوشتن بسیار شبیه مراقبه است که یک جزء فعال مغز به آن اضافه شده است.

دلیل این موضوع این است که نوشتن مکانیسمی دارد که شما را مجبور می‌کند ذهن خود را متمرکز کنید و دقیقاً در مورد آنچه فکر می‌کنید و احساس می‌کنید آگاه شوید

همان‌طور که نویسنده فلانری اوکانر گفت:

“من می‌نویسم زیرا تا زمانی که آنچه را که می‌گویم نخوانم، نمی‌دانم به چه فکر می‌کنم.”

برای اینکه بتوانید از مزایای نوشتن بهره‌مند شوید، لازم نیست زیبا یا حتی آن‌قدرها خوب بنویسید. عمل ساده سازماندهی افکار خود بر روی کاغذ، اغلب به‌اندازه کافی برای شفافیت بیشتر در مورد افکار و احساسات شما است تا اینکه همه آن را در ذهنتان نگه دارید.

بسیاری از افراد هر روز به من ایمیل می‌زنند و به دنبال مشاوره هستند و من همیشه از اینکه چه تعداد ایمیل طولانی را با این جمله پایان می‌دهند شگفت‌زده می‌شوم: “می‌دانم که این طولانی است و احتمالاً پاسخ نخواهید داد، اما فقط تایپ کردن همه آن به من کمک زیادی کرد. از دیدگاه وضعیتی که من دارم.”

چیزهایی را که کشف می‌کنید، بنویسید
چیزهایی را که کشف می‌کنید، بنویسید

دلیل آن این است که آنها باید مشکلات خود را قبل از اینکه بتوانند آنها را در قالب کلمات بیان کنند و آنها را در یک ایمیل ارسال کنند، در ذهن خود درک می‌کردند.

روشی ساده ولی موثر.

3 – بازخورد صادقانه از دیگران دریافت کنید

درخواست از شخصی که کاملاً به او اعتماد دارید تا به نقاط ضعف یا کور شما اشاره کند می‌تواند یک راه واقعاً قدرتمند برای ارتقاء روند خودآگاهی شما باشد، اما همچنین می‌تواند فوق‌العاده دردناک نیز باشد.

دیگران اغلب نسبت به ما دیدگاه بهتری در مقایسه با خودمان به ما دارند، به‌خصوص دوستان و خانواده نزدیک ما. پرسیدن از آنها به روشی ساده و ایمن (منظورم از “ایمن” منفجر نشدن و تهدید نکردن به اخته کردن آنها با قاشق به دلیل توهین به ناموس شماست) می‌تواند به دستاوردهای بزرگی در خودآگاهی منجر شود.

این یک حرکت حرفه‌ای است و من آن را برای همه توصیه نمی‌کنم، حداقل نه در ابتدا زمانی که تازه شروع به کشف برخی از نقاط ضعف در مورد خودتان می‌کنید.

اگر نزد بهترین دوست خود یا یکی از اعضای مورد اعتماد خانواده خود بروید و از آنها بخواهید که در مورد شخصیت شما، و یا بخشی از زندگی‌تان که در مورد آن مطمئن نیستید کاملاً صادق باشند. احتمالاً، شنیدن مطالبی که بیان می‌کنند، آن‌قدرها هم آسان نخواهد بود.

ببینید، همه ما بخش‌های ناخوشایندی از خود داریم که ترجیح می‌دهیم فراموششان کنیم. همگی ما شیاطینی در خود داریم. همه ما کارهای احمقانه‌ای انجام می‌دهیم که از آنها پشیمان هستیم. همه ما در مقطعی به دیگران صدمه می‌زنیم.

بنابراین اگر حاضر نیستید کسی شما را به‌خاطر همه اینها قضاوت کند، خوب، ابتدا روی ذهن آگاهی و نوشتن کار کنید.

شما واقعاً باید بتوانید:

الف) به کسی اعتماد کنید که حقیقت را به شما بگوید

ب) زمان شنیدن آنچه به شما می‌گویند، احساس حمله نکنید.

همه نمی‌توانند به‌راحتی این کار را انجام دهند، اما من فکر می‌کنم این چیزی است که باید روی آن کار کرد.

4 – هدف خودآگاهی، پذیرش خود (خودپذیری) است

هدف خودآگاهی، پذیرش خود (خودپذیری) است
هدف خودآگاهی، پذیرش خود (خودپذیری) است

یک نوع خاص از افراد وجود دارند که همه اینها را می‌خوانند و به آن فکر می‌کنند و احساسات مزخرف، الگوهای فکری مزخرف خود، تمام ترفندهای کوچک خودخواهانه‌شان را می‌شناسند و مکان‌های کور ذهن خود را به پیدا می‌کنند و همه کارها را انجام می‌دهند و خودیابی و تمرین نیز می‌کنند. ذهن خود را به روی احساساتشان باز کنند و نتیجه بزرگ آنها از همه اینها این خواهد بود: “من یک آشغال لعنتی هستم.”

آنها تمام عیوب درونی خود را خواهند دید و به تعصبات و مکانیسم‌های غیرمنطقی خود پی خواهند برد و حواس پرتی و احساسات ضعیف خود را کنترل خواهند کرد.

و از آن متنفر خواهند شد. انجام همه این کارها، باعث می‌شود از خود متنفر شوند.

بدیهی است که قدم زدن و به‌خاطر هر فکر یا احساس دیگری که دارید، خود را یک تکه آشغال بی‌ارزش خطاب کردن، دقیقاً آن چیزی نیست که ما اوج سلامت عاطفی می‌نامیم. در واقع، این تمایل به قضاوت کردن خود کاملاً اشتباه است.

قضاوت کردن خود به دلیل مدیریت نادرست احساسات یا داشتن افکار مغرضانه و خودخواهانه، یک تله است، زیرا وقتی چنین قضاوتی می‌کنید، احساس می‌کنید که خودآگاه هستید. شما با خود فکر می‌کنید، “وای، من واقعاً در آن جلسه یک جور دیوانه بودم زیرا وجودم تهدید شده بود. من یک تکه آشغال گنده هستم.” و صدای تشویق کمی در سر شما به صدا در می‌آید، زیرا شما احساس می‌کنید که یک قدیس لعنتی هستید که می‌دانید چقدر در برابر دیگران واقعاً ناقص و مزخرف هستید.

اما نه این اصل موضوع نیست.

خودآگاهی اگر منجر به پذیرش خود نشود، هدر می‌رود.”

یک تحقیق نیز این را ثابت می‌کند: خودآگاهی همه را شادتر نمی‌کند، بلکه برخی افراد را بدبخت‌تر می‌کند. زیرا اگر خودآگاهی عالی با خود قضاوتی همراه باشد، شما صرفاً از همه راه‌هایی که شایسته قضاوت هستید آگاه‌تر می‌شوید (منبع).

این طغیان‌های عاطفی و سوگیری‌های شناختی، همیشه در همه وجود دارند. شما به‌خاطر داشتن آنها آدم بدی نیستید. همان‌طور که دیگران برای داشتن آنها لزوماً افراد بدی نیستند. آنها فقط انسان هستند و تو نیز فقط انسان هستی.

افلاطون می‌گوید که همه بدی‌ها ریشه در جهل دارد. اگر به شرورترین و احمق‌ترین افرادی که می‌توان تصور کرد فکر کرده باشید، آنها احمق هستند نه به این دلیل که عیب‌هایی دارند، بلکه به این دلیل که از اعتراف به نقص‌ها خودداری می‌کنند.

من اخیراً خبری را دیدم در مورد یک نظریه‌پرداز توطئه که معتقد است همه تیراندازی‌های جمعی صحنه‌سازی شده‌اند. این مرد در واقع به جوامعی که این تیراندازی‌های دسته‌جمعی رخ داده سفر می‌کند و با قربانیان مواجه می‌شود. او در مقابل والدین کودکان مرده می‌ایستد و آنها را دروغگو خطاب می‌کند.

من نمی‌توانم تعریفی بهتر از این مرد به‌عنوان یک “شر” یا “یک انسان کثیف” ارائه دهم.

بااین‌حال، شرارت او نتیجه یک انتخاب آگاهانه نیست، بلکه یک انتخاب ناخودآگاه است. او از غیرمنطقی بودن و آشفتگی افکار خود بی‌خبر است.

او به‌سختی در سطح 1 قرار دارد. احتمالاً سطح 2 او را می‌ترساند، زیرا اعتراف به این واقعیت که تیراندازی‌های دسته‌جمعی – این چیزهای وحشتناک و بی‌معنی خشونت‌آمیز – می‌تواند در اطراف او رخ دهد و بدون دلیل او را به شکلی غیرقابل‌توصیف تهدید می‌کند که ذهنش نمی‌تواند از عهده آن برآید و او قطعاً به سطح 3 نزدیک نیست که بتواند واقعاً تشخیص دهد که تئوری‌های توطئه او شبکه‌های پیچیده‌ای از باورهای غیرمنطقی و فرضیات غیرممکن هستند که برای محافظت از خود در برابر این احساسات در سطح 2 طراحی شده‌اند.

وقتی به این شکل نگاه می‌شود، تقریباً برای آن مرد متأسف می‌شوید. می‌بینید که او چقدر باید از نظر روانی رنج بکشد و چگونه این رنج روانی او را به انجام کارهای وحشتناک و شرم‌آور با افرادی که به طور واقعی قربانیان حوادث هستند، سوق می‌دهد.

به همدلی خوش آمدید.

همدلی فقط می‌تواند متناسب با پذیرش خود ما رخ دهد
همدلی فقط می‌تواند متناسب با پذیرش خود ما رخ دهد

همدلی فقط می‌تواند متناسب با پذیرش خود ما رخ دهد. تنها با پذیرش عیب‌های عواطف و ذهن خودمان است که می‌توانیم به عیب‌های احساسات و ذهن دیگران نگاه کنیم و به‌جای قضاوت یا نفرت از آنها، نسبت به آنها احساس ترحم کنیم. “اوه، او هم لعنت شده است. من قبلاً به این چیزها اعتقاد داشتم. من تعجب می‌کنم که او از چه چیزی فرار می‌کند؟”

این بدان معنا نیست که همدلی و شفقت همه مشکلات جهان را حل می‌کند. چون این کار را نمی‌کند. اما مطمئناً چیزی را بدتر نخواهند کرد.

و اینجا جایی است که آن کلیشه قدیمی مطرح می‌شود، در مورد اینکه فقط می‌توانیم دیگران را به نسبت میزان دوست داشتن خودمان دوست داشته باشیم. خودآگاهی این فرصت را برای ما ایجاد می‌کند تا خودمان را دوست داشته باشیم و بپذیریم. بله، من گاهی اوقات مغرض هستم. بله، من گاهی اوقات احساساتم را اشتباه مدیریت می‌کنم.

اما این اشکالی ندارد و ازآنجایی‌که من با آن معایب خود کنار آمده‌ام، می‌توانم با همان معایب در دیگران نیز کنار بیایم و آن عیب‌ها را ببخشم و تنها در این صورت است که عشق واقعی ممکن می‌شود.

وقتی از پذیرفتن خودمان آن‌گونه که هستیم امتناع می‌کنیم، به نیاز دائمی به بی‌حسی و حواس پرتی برمی‌گردیم و ما به همین ترتیب نمی‌توانیم دیگران را آن‌طور که هستند بپذیریم، بنابراین به دنبال راه‌هایی می‌گردیم تا آنها را جور دیگری جلوه دهیم، آنها را تغییر دهیم یا آنها را متقاعد کنیم که همان کسی باشند که نیستند. روابط ما تبدیل به معامله مشروط و در نهایت سمی و شکست خورده خواهد شد.

منبع:

 markmanson.net

ترجمه و اقتباس:

حسین شکرگزار

غیاث‌الدین مشایی

سه سطح خودآگاهی

لینک دانلود فایل PDF

میانگین امتیاز 5 / 5. تعداد آرا: 2

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.